یکی دو هته ای هست که کتابهاشو دستش می گیره و ورق می زنه و یه چیزایی با خودش می گه انگار که داره کتاب می خونه.بیشتر می شینه تا براش کتاب بخونم اما از دویدن دونبالش بیشتر خوشش می یاد من هم چهار دست و پا دنبالش راه می رم و اونم دستهاش رو جلوی تنش نگه می داره و می دوه...نمی دونین چقدر بامزه می شه.فزشته کوچولو همس به من چسبیده.وقتی از اداره میام خونه می دوه میاد جلومو انگشت شستش رو هم می زاره دهنش که یعنب مامان من شیر می خوام منم با اینکه هم خسته و هم گرسنه هسام اول بهش شیر می دم.دیدن صحنه شیر خودذنش لذتی داره که با هیچ چیز عنوضش نمی کنم.به همین زودی یک سال گذشت و از اینکه فقط یک سال دیگه باید بهش شیر بدم ناراحتم.
البته خواب راحت و بدون بیدارشدن شبانه دیگه شده از آVزوهام.راشین خانم نیمه شبهاحداقل ۲ بار شیر می خوره...
بازم من آمدم.آخ که چقدر دلم تنگ شده بود....وایییییی یه ۶ماهی می شه اینجا چیزی ننوشتم.زمان چه زود می گذره.راشین خانمی دیگه کم کم داره به یک سالگی نزدیک می شه.الان دیگه به جای راه رفتن می دوه...بابا مامان دد می گه ...۲تا دندون در آورده و از همه مهمتر خودش رو تو دل همه جا کرده.
با ایما و اشاره منظورش رو به ما می رسونه...گاهی خیلی تلاش می کنه که من بفهمم منظورش چیه...تلویزیون یه کمی می بینه مخصوصا خاله شادونه رو خیلی دوست داره...حرکات موزون رو هم خیلی خوب اجرا می کنه.غذا هم می خواد خودش بخوره اگه زیاد گرسنه نباشه امکان نداره بزاره دهن کنم...
دو ماه ژیش هم براش تولد یک سالگی گرفتیم....اون هم دلایل خاص خودش رو داره که اینجا مجالی برای این توضیحات نیست...
فعلا برم که خیلی دیره و من کلی کار دارم..
انشالله بازم میام می نویسم.
امروز راشین وارد ۶ ماهگیش شد و این در حالیه که خیلی چیزا یاد گرفته حالا دیگه خیلی راحت می تونه بغلته.صداهاش تغییر کرده. گاهی کلماتی شبیه آب و بابا می گه..غذا می خوره...از لعاب برنج و حریره بادام و آب سیب زیر نظر متخصص تغذیه شروع کردم.حریره بادام و لعاب برنج رو با اشتها می خوره اما آب سیب رو نه چندان!
توی روروکش به این طرف و اون طرف می ره اما بیشتر به عقب می ره تا جلو...اسباب بازی ها و هر وسیله ای که دم دستش باشه می گیره و از این دست به اون دستش می ده.
از چند روز پیش هم انگشت شست پاشو می خوره.اینقدر از این کارش خوشم میاد که نگو.حالا دیگه هر دفعه که دست و صورتش رو می شورم پاهاش رو هم با صابون می شورم.
حالا که این همه راشین خانم پیشرفت کرده بهتره که یک کمی هم مامانش پیشرفت کنه و اون این که دیگه به تنهایی راشین خانم رو حمام می کنم و اونم کلی توی حموم کیف می کنه.
راشین خیلی دوست داره بشینه و بایسته البته هنوز بدون کمک نمی تونه این کارو بکنه.
شبها تقریبا خوب می خوابه .
هنوز موندم که مکیدن انگشت رو جدی بگیرم توی این سن یا نه....توی اینترنت خیلی جاها نوشته بود از ۵ سالگی به بعد جای نگرانی داره اگه کسی در این مورد اطلاعاتی داره بگه.
راشین خیلی بیشتر و بادقت تر به اطراف نگاه می کنه...
خلاصه راشین از یک ماه پیش خیلی تغییر کرده.وزنش حدود ۷ کیلو ۸۰۰ گرمه.قدش ۶۷.
هنوز دندون در نیاورده و لی گاهی اوقات لثه اش خیلی اذیتش می کنه و من مجبورم با مسواک انگشتیش ماساژش بدم که خیلی خوشش میاد.کتاب هم براش می خونم و تازگیها سعی می کنه برگه ها رو از دست من بگیره...
ان شالله این ماه بیشتر از ماه قبل میام می نویسم...فعلا برم.
خواستم فقط بنویسم که در آستانه دومین سالگرد ازدواج من و شهرام ...راشین خانم می تونه اشیا رو با دستهاش نگه داره...
جقدر دیدن پیشرفت و رشد بچه ها لذتبخشه...
شاد باشید
حدود یک هفته دیگه ۴ ماهش تموم می شه...
راشین سرما خورده.یک کمی تب داره.بردمش دکتر.بازم نتونست بهش دارو بده.گفت باید بالای چهار ماه داشته باشه.امشب هم یک کم بی قراری می کرد.تا کنارش بودم خوب بود به محض اینکه ازش دور می شدم نق می زد.الان هم یک ساعتی هست که شیرش رو خورده و خوابیده.تبش آمده پایین.
وای چقدر بده که این کوچولوهای نازنازی بی حال و مریض باشن...چقدر برای مادر سخت می گذره.
فردا باید بزارمش پیش مامانیش.آخه کاری دارم نمی تونم کنارش بمونم.
شاد باشید.
همچنان کتاب خوندن رو با هم انجام می دیم.کتاب هوش نوزاد هم از دیروز باهاش کار می کنم اما فعلا که خسته می شه و چندان توجهی بهش نداره اصلا اجازه نمی ده به صفحه آخر کتاب برسم.وقتی می خوام عوضش کنم ار ماساژ لذت می بره اما وقتی می خواد بخوابه ترجیح می ده راحتش بزاریم.
راستی هفته پیش موهاش رو هم کوتاه کردیم .خیلی وول خورد برای همین موهاش زیکزاکی شده.
به جغجغه و عروسکهای صدا دار هم علاقه نشون می ده.روزها گاهی با هم بازی هم می کنیم.سعی می کنم گاهی اوقات تنهاش بزارم تا به وجود همیشگی من عادت نکنه.خیلی بیشتر از قبل شیر می خوره و مدت طولانی تری سیره و این برای من هم خیلی خوبه...
نمی دونم چطوری باید سه ماه دیگه برم سرکار...دلم براش تنگ می شه.
این روزها راشین کوچولوی من خیلی بلا شده.نسبت به قبلا بیشتر بیدار می مونه.بیشتر صداهای قشنگ از دهنش در میاره.حالا دیگه اون اسباب بازی بالای تختش رو دنبال می کنه...امروز دیدم با اسباب بازیهای دیگه ای هم که دور تختش گذاشتم ارتباط برقرار کرده داره باهاشون حرف می زنه.من هم گاهی وارد ماجرا می شدم و اونها رو تکون می دادم و از قول اونها با راشین حرف می زدم.امروز به اتفاق مامان حمومش کردیم دیگه واقعا دونفری حموم کردنش برامون مشکله واسه همین شهرام هم آمد کمک ...راشین از حموم و آب خیلی خوشش میاد و اصلا گریه نمی کنه.بعد از حمام هم شیر خورد و دو ساعتی خوابید...می شد بفهمی که چقدر راضیه...بعد هم که بیدار شد با لوسیون ماساژش دادم و کهنشو عوض کردم و شیر خورد و بازم خوابید.اما بعد از نیم ساعتی بیدار شد و با هم بازی کردیم و کتاب خوندیم.با اینکه با اشیا اطرافش دقت می کنه و دنبالشون می کنه اما هنوز به طرف اونها دست دراز نمی کنه و چنگشون نمی زنه.
تازگیها آب از دهنش میاد و پستونکی رو که اصلا به دهنش نمی برد با ولع تمام مک می زنه.فکر می کنم می خواد دندون در بیاره...
راستی دو روز پیش هم دل درد حسابی شد و خونه رو گذاشت رو سرش .من و شهرام هم برای اولین بار بهش شربت گریپ میکسچر دادیم.بعد از ربع ساعت خوب شد و شروع کرد سخنرانی کردن اما بعد از حدود ۱۲ ساعت بازم دلش درد گرفت و ما بازم بهش شربت دادیم اما گوش شیطون کر دیگه خوب شد و الان مشکلی نداره.
من هنوز با پوشک کردن راشین مشکل دارم.با اینکه پنبه ریز کامل استفاده می کنم بازم گاهی اوقات نشت می کنه . روزی یک بار باید بیشتر لباسهاشو بشورم.
متاسفانه فکر می کنم دارم در مورد خوابوندن راشین اشتباه می کنم ولی نمی دونم چطور میتونم تصحیحش کنم.من و شهرام شبها موقع خواب باید اینقدر تکونش بدیم تا خوابش ببره.حالا یا توی بغل یا رو ی پا ...دلم می خواست می تونستم کاری کنم که موقع خواب توی تختش بزارم تا بخوابه...کسی می تونه منو در این مورد راهنمایی کنه.و اینکه می خوام بدونم باید اونو جداگانه توی تختش بخوابونم یا اینکه می تونم کنارم بخوابونمش؟
ممنون می شم...
برم که راشین خانم بیدار شد.
سلام اینها اصواتیه که من در حدود سه هفته ای می شه که دارم تکرار می کنم یعنی درست زمانی که وارد دو ماهگی شدم و هر چه که به سه ماهگیم نزدیک تر می شم زمان بیشتری رو صرف صدا در آوردن می کنم .چهره مامان و بابا خندون می شه وقتی که من صحبت می کنم.نمی دونین خودم هم چه ذوقی می کنم تازه بعضی اوقات از خودم لجم می گیره که نمی تونم مثل بابا مامان و بقیه رونو صحبت کنم اونجاست که بعد از دست و پا زدن چند دقیقه ای و حرص خوردن می زنم زیر گریه...
شیر خوردن هم خیلی دوست دارم و تا می تونم این روزا شیر مامانی رو می خورم و حسابی تپل مپل شدم.چند روز پیش هم که دم صبح با گرفتن بینیم از خواب بیدار شدم و مامانی رو خیلی اذیت کردم ...مامان منو برد دکتر.خانم دکتر هم اول گوشهامو معاینه کرد چون نمیدونستم می خواد چه کار کنه زدم زیر گریه اما بعد که فهمیدم درد نداره راحت گذاشتم دکتر معاینه کنه.خانم دکتر گفت یه خورده گلوش قرمزه ولی چیز مهمی نیست .فقط سرم نمکی داد و گفت بابا مامان باید منو بخور بدن...بعد هم منو گذاشتن رو وزنه.خانم دکتر چشمهاش گشاد شد و گفت گفتین چند روزه است؟مامان گفت ۵۰ روزه گفت ماشالله ۶ کیلو و ۱۳۰ گرم...هر نوزاد به طور متوسط هر ماه باید ۹۰۰ گرم بیشتر بشه و اگه دو ماه کامل داشت باید ۱ کیلو و ۸۰۰ گرم بیشتر بشه و این حالا دوبرابر وزن زمان تولدش رو داره.مامان با نگرانی گفت حالا چه کار کنم؟خانم دکتر با خنده گفت هیچ چیز...شیرت خوبه...بچه هم خوب می خوره...اتفاقا خوبه...
اما نمی دونم بابایی چرا نگرانه.می گه آخرش این دختر یا این اندامش رو دستمون می مونه....
سرم رو به این طرف و اون طرف می چرخونم و در حد چند دقیقه ای وقتی دمر می خوابم می تونم گردنم رو بالا نگه دارم.مامان و بابا کلی ذوق می کنن.
کلی ازم عکس گرفتن کلی فیلم گرفتن اما تنبلا هنوز ندادن چاپشون کنن...می خوام زودتر آلبومم رو درست کنم...تازه عکس جنینیم رو هم می خوان بزارن...
مامان برام لباس عید خرید ...خاله هم از تهران برام یه لباس عید خوشکل فرستاده.همین امروز مامان برام پوشید واسه اینکه می ترسه تا عید اگه صبر کنه برام کوچیک بشه.
راستی یه پیشرفت دیگه هم کردم اینکه یک هفته ای می شه که به عروسکهای موزیکال بالای تختم توجه می کنم و با چشم دنبالشون می کنم.به رنگ زرد توجه بیشتری دارم.
مامان تازگیها خیلی زودتر می فهمه من چمه...زود میاد منو ساکت می کنه.وقتی صدامو می شنوه یا صورتمو می بینه از طرز نگاهم و از طرز صحبت کردنم میتونه بفهمه که من چه مشکلی دارم.
هر روز بعد از اینکه ویتامینم رو می خورم مامان منو می گیره تو بغلش و کتاب رو جلوی صورتم باز می کنه و برام کتاب می خونه...من هم گاهی اوقات توجه می کنم بعضی اوقات هم حال و حوصلشو ندارم.نگاهم رو برمی گردونم.
خلاصه که تو این مدت کلی پیشرفت کردم...کلی چیز یاد گرفتم.
.....
توضیح:راشین جگرم یه دفعه خواب می ره... حالا هم وسط حرف زدنش چشاش آمد رو هم و خواب رفت واسه همین من هم چند خطی رو در تکمیل صحبتهاش می نویسم...
این روزها من و راشین اوقات تنهایی زیادی رو با هم می گذرونیم.قلب من لبریز از عشق و محبت مادرانه است و هر روز با تمام وجود پیشرفت و بزرگ شدنش رو حس می کنم.هر روز بهتر و بهتر می شناسمش و اون هم همین طور.
هر روز به این فکر میکنم که برای ساختن آینده ای بهتر برای راشین عزیزم چه کارهایی باید انجام بدم.
من و شهرام تو این مدت تونستیم خودمون رو با شرایط جدید وفق بدیم.برای ما هر لحظه اش شیرینه...
با نق و نوق از خواب بیدار شدنش...گریه کردن برای شیر خوردن...با عجله به دنبال سینه گشتن..با ولع شیر خوردن و عرق کردن...با لذت هر چه تمام تر شیرها رو بلعیدن و گاهی در حین شیر خوردن نق زدن از اینکه چرا اینقدر زیاد شیر توی دهنم می اد...با نیمه کاره سینه رو رها کردن و پاشیدن شیر توی صورتش و جا خوردنش...دیدن صورت پر از شیر و حیرون راشین و خنده های من و شهرام...خستگی بعد از شیر خوردنش و آویزون شدن زبون و لپهاش و گردنش...هس هس کردنش به نشانه خستگی ...آروغ زدنش...ژنیرک بالا آرودنش...حتی ج ی ش کردنش...غر غر کردنهای تو خوابش...صدا در آوردن و آغو کردنش و خلاصه همه کارهاش برامون لذتبخشه و تنها چیزی که این مدت ناراحتم کرد گرفتگی بینی و گریه کردنش بود...
حس مادری حس قشنگیه و با تمام دنیا عوضش نمی کنم.منی که تا دیروز بچه رو یه مانع برای آزاد بودنم می دونستم حالا اونو یار و یاور خودم میدونم.از زمانی که راشین رو دیدم همش دعا می کنم که این نعمت ارزنده و این گل زیبا نصیب همه بشه.خدا نکنه که کسی نتونه بچه دار بشه...خدا نکنه کسی در حسرت بچه بمونه...
خدایا بخاطر داشتن این گل زیبای بهشتی شکرت...
شب خوش